شعر نو بارانیتارهای بی کوک و کمان باد ولنگارباران را گو بی آهنگ ببارغبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه بی قرارباران را گو بی مقصود ببارلبخند بی صدای صد هزار حباب در فرارباران را گو به ریشخند ببارچون تارها کشیده و کمان کش باد آزمودهتر شودو نجوای بی کوک به ملال انجامدباران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواندباران را اکنون گو بازیگوشانه بباراحمد شاملو***شعر باران عاشقانهچترم راکنار ایستگاهی در مهجا گذاشته امخیس و خسته آمده امو حالاشاعر که نه،بارانم! ( نجوا رستگار)******شعر سهراب سپهری در مورد بارانفكر را، خاطره را، زير باران بايد بردبا همه مردم شهر، زير باران بايد رفتدوست را، زير باران بايد ديدعشق را، زير باران بايد جستسهراب سپهری*****حکایتِ بارانِ بی امان استاین گونه که مندوستت میدارمشوریدهوار و پریشان باریدنبر خزهها و خیزابهابه بیراهه و راهها تاختنبیتاب، بیقراردریایی جستنو به سنگچین باغ بسته دری سر نهادنو تو را به یاد آوردنحکایت بارانی بیقرار استاین گونه که من دوستت میدارممحمد شمس لنگرودیزیباترین شعر بارانیباران ببارببار و خيابانها را غرق كنبر سر اين چهار راهدر انتظار نوحيمباران ببار و تنگ حوصلگی مكنآب اگر از سر نگذشته باشدکشتی نوح نخواهد رسیدنوح خواهد آمدو كبوترش رابر ميدانها و ادارههای دفن شده در توفانرها خواهد كردتا بر نُک بانکها بنشيندو از رستگاریخبر آوردقدری شتاب كن بارانببين دلالهای چوبچگونه بر هر سويی میدوند و عرق میريزندبارانببار و خيابانها را غرق كنو فقط لامپها را نپوشانكه چهره نوح را ببينيمما از جماعت كشتیفقط ابليس را می شناسيممحمد شمس لنگرودی***یک حس عجیب ، یک غزل ، بارانیغمهای بزرگ یک بغل ، بارانیهر روز به روی ریل بی تابی هادرگیر هزار و یک شتل ، بارانیاز کودکیش چقدر دور است اماعاشق شدنش چه بی محل ، بارانیای کوچه ی خاطرات ، من هم بازیگرگم به هوا ، اتل متل ، بارانییک ظهر صدای شیشه ی همسایهبا شیطنت حسن کچل ، بارانیبعد از گذر تمام آنها امروزآلوده به ذهن مبتذل ، بارانی****شعر باران سهراب سپهریچشمها را بايد شستجور ديگر بايد ديدچترها را بايد بستزير باران بايد رفتفکر را خاطره را زير باران بايد بردبا همه مردم شهر زير باران بايد رفتدوست را زير باران بايد ديدعشق را زير باران بايد جستهر کجا هستم٬باشمآسمان مال من استپنجره٬فکر٬هوا٬عشقزمين مال من استچشمها را بايد شستجور ديگر بايد ديدچترها را بايد بستزير باران بايد رفت***شعر زیبای بارانیچقدر این دوستداشتنهای بیدلیلخوب استمثل همین باران بیسوالکه هی میباردکه هی اتفاقاً آرام و شمرده شمردهمیباردسیدعلی صالحیشعر کوتاه در مورد بارانزلف تو خیس و تنت سرد و هوا بارانیشاید این مردِ پر از درد نمیخواست بداند که هنوزسفر از خاطرهها آسان نیست،موج دریای غمت طوفانی استو در این راه، از این موج گذر باید کردصبر باید میکرد،موج دریای غمت رام شود، شاید آرام شودآرش منتظریبخوانید: متن هوای بارانی + جملات شب بارانی و دلنوشته های زیبا در مورد هوای ابری
شعر زیبا در مورد باراناین همه واژهو من از سکوت لبریزمانگار کابوس این روزهای خاکستریسایه انداخته به خیال منحوالی این ساعتهای بارانیجای زیادی برای رفتن ندارمغیر ازآغوش تویاکوچه پس کوچههای این شهر غریبمازیار مجد***شعر باران/ افسانه شعبان نژادمی زند آهسته بارانتق و تق بر روی شیشهمی نشیند روی خانهباز هم مثل همیشهمن کنار شیشه هستممی زند باران صدایممی نشیند توی ایوانشعر می خواند برایمشعرهایش خوب و زیبامثل لالایی مادرمی نویسم شعر او رابا مدادم توی دفتر***كاش بارانی ببارد قلبها را تر كندبگذرد از هفت بند ما صدا را تر كندقطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه هارشته رشته مویرگهای هوا را تر كندبشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ راشاخه های خشك بی بار دعا را تر كندمثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفتسرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كندچترها تان را ببندید ای به ساحل مانده هاشاید این باران كه می بارد شما را تر كند
شعر نوی بارانچترهای آسمانیمان را باز کنیمخدا میبارد بر کوهابرها بر شانههای کوه سنگینی میکنندآنان را تا نزد آلاچیقهای خود راه دهیمدارد باران میبارداحمد عزیزی
اشعار بارانیگفتی میآییو یاد اخبار هواشناسی افتادمکه لذت بارانهای بی هنگام را میبردگفتی میآییو یاد تمام روزهایی افتادمکه بیهوده چتر برداشته بودملیلا کردبچه
شعر عاشقانه بارانچترها در بارانقارچهای متحرک هستندو من،از خوش بینیسبدی ساختهامپیش پایمتردید،سنگِ هشداری ست که به من میگوید:قارچها اغلب سمی هستندعمران صلاحی***باران بهانه بودکه توزیر چتر منتا انتهای کوچهبیاییو دوستیمثل گلیشکوفه کندبر لبانمان!جواد محقّق
باد که بیاید، باران که بیایدتو باید به عمد از میان آوازهای کودکان بگذریچترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کنخیس و خسته به خانه بیانمیخواهم شاعر باشی، باران باش!سیدعلی صالحی***چترم راکنار ایستگاهی در مهجا گذاشتهامخیس و خسته آمدهامو حالاشاعر که نه،بارانم!نجوا رستگار
بارانیادوش آب،چه فرقی میکند؟!وقتی عاشقیزیر هیچ کدامآواز نخواندمژگان عباسلو***باران که میباردتمام کوچههای شهرپر از فریاد من استکه میگویممن تنها نیستمتنها، منتظرمتنهاکیکاوس یاکیده
روزهای بارانی را، سخت میگرفتمردی که خود رااز چتربه دار آویختمردی که خود را از چتر به دار آویختسیدصدرالدین انصاری زاده***کاش باران بودم و غم پنجره را میشستمو به هر کس که پس پنجره غمگین ماندهاز سر عشق ندا میدادم:پاک کن پنجره از دلتنگی که هوا دلخواه استگوش کن باران را که پیامی دارددست از غم بردار زندگی کوتاه استباز کن پنجره را روز نو در راه است
شعر کوتاه در مورد بارانآخرين برگ سفرنامه باراناين استكه زمينچركين است***باران، سرود ديگري سركنشعر تو با اين واژگان شستهغمگين استمحمدرضا شفیعی کدکنی
انگار که حسِّ سبزبودن دارنددر این بارانچراغ قرمزها همچراغها زیر باران***به باران دل نبندکه هر چهار فصل دیوانهات خواهد کرداگر ببارد، از شوقاگر نبارد، از دلتنگیسیدعلی میرافضلی
باران میباردو منتمامِ روز را بدونِ چتربه تو فکر میکردم***در پشت پنجرهدیدمباران،در اشک خویش،غرق شده بود
گاهی چتر را باید دستِ باران دادروی سرِ خودش بگیردو ماجایش بباریمرضا کاظمی***وای، بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟حمید مصدق❣❣❣چشمهایم را میبندمباران؛شنیدنیستمحمدرضا واحدی
بر این باغ ترکخوردهبر این پاییز طولانیرسول تازهای بفرستبا اعجاز بارانیمصطفی حسنزاده***هوای دونفرهنه ابر میخواهدنه باراننه یک بعدازظهر پاییزیکافیست حواسمان به هم باشد***مطلب مشابه: متن زیبا در مورد بوی باران (متن های خاص در مورد حس و حال عاشقانه باران)توغافلگیری رگبار بودیو منمردی که چتر به همراه نداشت***برای چشمهایمنماز باران بخوانبغض کردهابری ستاما نمیبارد***گاهی ممکن است یادت بروددانههایت را کجا کاشتهایباران به تو خواهد گفتبگذار تا ببارد***دلم لک زدهبرای یک بار هم شده باران که میباردتو در خیالم که نه در کنارم باشی***غزلهای بارانیکاش بارانی ببارد قلبها را تر کندبگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کندقطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظههارشته رشته مویرگهای هوا را تر کندبشکند در هم طلسم کهنه این باغ راشاخههای خشک و بی بار دعا را تر کندمثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفتسرزمین سینهها تا ناکجا را تر کندچترهاتان را ببندید ای به ساحل ماندههاشاید این باران -که میبارد- شما را تر کندجلیل صفربیگی***ناودانها شرشر باران بی صبری ستآسمان بی حوصله، حجمِ هوا ابری ستکفشهایی منتظر در چارچوب درکوله باری مختصر لبریز بی صبری ستپشت شیشه میتپد پیشانی یک مرددر تب دردی که مثل زندگی جبری ستو سرانگشتی به روی شیشههای ماتبار دیگر مینویسد: «خانهام ابری ست»قیصر امینپور***خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت استحفظ حالات من و طعنه آنان سخت استلحظه بغض نشد حفظ کنم چشمم رادر دل ابر نگهداری باران، سخت استکشتی کوچک من هرچه که محکم باشدجستن از عرصه هول آور طوفان، سخت استساده عاشق شدهام؛ ساده تر از آن رسواشهره شهر شدن با تو چه آسان، سخت استای که از کوچه معشوقه ما میگذریبی محلی سر این کوچه، دو چندان، سخت استزیر باران که به من زل بزنی خواهی دیدفن تشخیص نم از چهره گریان، سخت استکاظم بهمنی***اشک و باران با هم از روی نگاهش میچکنداو سرش را میبرد پایین… خیابانِ شلوغعابران مانند باران در زمین گم میشونداو فقط میماند و چندین خیابانِ شلوغاو فقط میماند و دنیایی از دلواپسیبا غمی بر شانه اش سنگین… خیابانِ شلوغنجمه زارع***همیشه سر به زیر و ساده بودی دختر بارانشبیه من تو هم افتاده بودی دختر بارانشلال گیسوانت را به دست باد میدادیگمانم روستایی زاده بودی دختر بارانبرایم مو به مو و خط به خط میگفتی از هر چیزتو از اوج جنون افتاده بودی دختر بارانشبیه من که مغلوب نگاه آبیات گشتمتو هم آیا به من دل داده بودی دختر باران!؟نخواهی رفت از یادم تو و آن لهجه شرقیسوار سر به زیر جاده بودی دختر باراناسماعیل سلیمانی مقدم***شدم مانند رود از بارشی جریان که میگیردکه من بدجور دلتنگ توأم، باران که میگیرددلم تنگ است میدانی؟ پناهم شانههای توستکمی اشک است درمانش دل انسان که میگیردچه بی راهم، چه از غم ناگزیرم من، چه ناچارمشبیه حس یک قایق شدم طوفان که میگیرد!چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیستمنم و باز باران بین قم – تهران که میگیردتو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اماچه مشکل میشود کارم دلم آسان که میگیرد!سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت راولی باران که میگیرد… ولی باران که میگیردمحمدرضا شرافت***در سمت توامدلم باران، دستم باراندهانم باران، چشمم بارانروزم را با بندگی تو پاگشا می کنمهر اذانی که می وزدپنجره ها باز می شوندیاد تو کوران می کند …هر اسم تو را که صدا می زنمماه در دهانم هزار تکه می شود…کاش من همه بودمکاش من همه بودمبا همه دهان ها تو را صدا می زدم…کفش های ماه را به پا کرده امدوباره عازم توام…تا بوی زلف یار در آبادی من استهر لب که خنده ای کند از شادی من استزندگی با توستزندگی همین حالاستشعر زیبا در مورد باران از محمد صالح علاء***غصه میسوزد مرا، باران ببارکوچه میخواند تو را، باران ببارابرها را دانه دانه جمع کنبر زمین دامن گشا، باران ببارخاک اینجا تشنه دلتنگی استآسمان را کن رها، باران ببارباغبان از کوچه باغان رفته استابر را جاری نما، باران ببار***گزیده دوبیتیهای بارانیدیشب باران قرار با پنجره داشتروبوسی آبدار با پنجره داشتیکریز به گوش پنجره پچ پچ کردچکچک چکچک چکار با پنجره داشت*خوشا هر باغ را، بارانی از سبزخوشا هر دشت را، دامانی از سبزبرای هر دریچه، سهمی از نورلب هر پنجره، گلدانی از سبزقیصر امین پور***بر نیمکت شکسته ای در باراندر دست تو چتر بسته ای در بارانباران باران باران باران بارانتنها تنها نشسته ای در بارانجلیل صفربیگی***دست تو و یک غروب آبان کافی ستحالا که دلم گرفته، باران کافی ستمثل دوقلوهای به هم چسبیده!یک چتر، برای هر دوتامان کافی ستمریم پیله ور***بزن باران که امشب مست مستمحکایت نامه عشقم رو بستمبزن سازی بر آن چشمان مستشبزن تا قیامت با تو هستم***چون نگهبانی که در کف مشعلی داردمی خرامد شب در میان شهر خواب آلودخانه ها با روشنایی های رویایییک به یک در گیر و دار بوسه بدرودناودانها ناله ها سر داده درظلمتدر خروش از ضربه های دلکش بارانمی خزد بر سنگفرش کوچه های دورنور محوی از پی فانوس شبگرداندست زیبایی دری میگشاید نرممیدود در کوچه برق چشم تبداریکوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچدبانگ پای رهرو از پشت دیواریباد از ره میرسد عریان و عطر آلودخیسباران میکشد تن بر تن دهلیزدر سکوت خانه می پیچد نفس هاشانناله های شوقشان ارزان و وهم انگیزچشمها در ظلمت شب خیره بر راهستجوی می نالد که آیا کیست دلدارش؟شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگرای دریغا… در کنارش نیست دلدارشکوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچدبانگ پای رهروی از پشت دیواریمی خزد در آسمان خاطری غمگیننرم نرمک ابر دود آلود پنداریبر که میخندد فسون چشمش ای افسوس؟وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید؟پنجه اش در حلقه موی که میلغزد؟با که در خلوت به مستی قصه میگوید؟تیرگی ها را به دنبال چه میکاومپس چرادر انتظارش باز بیدارم؟در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟نه… دگر هرگز نمی آید به دیدارمپیکری گم میشود در ظلمت دهلیزباد در را با صدایی خشک میبنددمرده ای گویی درون حفره ی گوریبر امیدی سست و بی بنیاد میخنددشعر زیبای فروغ فرخزاد برای باران***شعر باران( کودکانه)وقتی بارون می* یاد خیس می* شن آجرا تو كوچه* هامی* پیچه توی كوچه خیال ما، بوی خاطره* هاخدای بارون تو آسمون، درست می* كنه رنگین* كمونكبوترها بال و پرزنون پرمی* كشن سوی آسمونخدای بارون تو آسمون درست می* كنه رنگین* كمون